moon and mountain
Category Archives: Lifestream
Artist unknown
Nasser Torabzade 2015-05-18 21:19:39
Artist’s Mother Insp
معلم های خوب شهر
عصری که دخترم خونه اومد گفت:مامان، پریسا غذا نیاورده بود چون میگفت تو خونه عدسی خورده.
یک لحظه زمین و زمان دور سرم چرخید و کلی به خودم لعنت فرستادم که چرا یادم نبود ساندویچ اضافه درست کنم.
+ولی مامان ،خانم نوایی معلم کلاس اولمون اومد پیش پریسا بعدش هم واسش ساندویچ آورد فک کنم یادش مونده بود که اون مامان نداره...
زیرپوست شهر؛ هر آدمی آدم نیست(2)!
خراب بودن ،هردوتاشون هم خراب بودن. خدا رو شکر حرفم درست دراومد و خیلی کلید اسرار گونه! میتونستم مانع خاک بر سر شدن اون زوج بشم. با خوشحالی داشتم زوجه رو میپختم که از خرید صرف نظر کنه که یهو فروشنده اومد و تند تند بدون اینکه من چیزی بگم ،از لای پولاش ده تومنمو داد و گفت:"برووو آبجی. تو خریدار نیستی.4 تا گردو خریدی این همه فلسفه بافی میکنی؟"
در همین حین اتفاقی دیدم که خیلی ماهرانه دو تا گردو از جیبش دراورد و دستشو کرد تو گونی و فرمالیته وار ! گونی رو بالا پایین کرد و در آخر اون دوتایی که دستش بود رو شکست و خیلی فاتحانه به همه نشون داد و بهم پوزخند زد.
حجتم رو به اون دوتا تموم کردم و با ترس و لرز ،حقه پسرک رو ،رو کردم.رسالت من دیگه تموم شده بود؛پولمو پس گرفتم و فرار رو بر قرار ترجیح دادم .حس خوبی داشتم تقریبا شبیه وقتایی که سر امتحان با ترس و لرز به بچه ها تقلب میرسوندم.
یهو برای درست از آب دراومدن سناریوی داستان کلید اسرارم!حس فضولیم گفت که بمونم تا مطمئن شم اون زوج دیگه خرید نمیکنن.چند دقیقه ای از دور نگاشون کردم همونجا وایساده بودن و داشتن با یارو بحث میکردن. زنه که متوجه من شد با اشاره گفت که برو ،خیالت راحت.باز هم قانع نشدم و این بار بالای پل عابر مستتر شدم. در کمال ناباوری همچنان اونجا بودن و وقتی دیدم که مَرده گونی گردو رو کمپلت کول کرد و با زنش را افتاد،کل دنیا رو سرم خراب شد.
خوب دوستان اینجا دیگه نوشتن جواب نمیده و متوسل میشیم به فحش. ببخشید دیگه ؛ یک دو سه :خوردی حالا؟ نوش جونت مردک ِخنگ ِنفهمِ طمعکارِ هالو با اون زن نفهم تر از خودت.
؟
در آرزوی چه باشم؟
زمان تمامی ما را کنار خواهد زد
زمان تمامی ما را کنار خواهد زد
به دور کودکی ات یک حصار خواهد زد
اگر چه می دوی اما نمی رسی افسوس
که مرگ زندگی ات را به دار خواهد زد
نسیم خسته و پاییزی تنت یک شب
تلنگری به تمام بهار خواهد زد
قسم به حالت چشمان پاک و معصومت
برای درد تو آیینه زار خواهد زد
تمام تخت ز تار سیاه موهایت
پر است و شانه برایت سه تار خواهد زد
شبی به خواب عمیقی فرو روی اما
..به آب ، سنگ اجل، بی گدار خواهد زد
شعر از عاطفه حبیبی
خرچنگ های مردابی
در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را
برای این همه ناباور خیال پرست
به شب نشینی خرچنگ های مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست؟
رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند
به پای هرزه علف های باغ کال پرست
رسیدم به کمالی که جز انالحق نیست
کمال دار را برای من کمال پرست
هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری است
به تنگ چشمی نامردم زوال پرست
پ.ن: چقدر اجرای حبیب خوبه از این اثر، با اون صدای نابش.
خرم آن روز که جان میرود اندر طلبت…
من از آن روز که دربند توام آزادم
پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
همه غمهای جهان هیچ اثر مینکند
در من از بس که به دیدار عزیزت شادم
خرم آن روز که جان میرود اندر طلبت
تا بیایند عزیزان به مبارک بادم
من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انس
پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم
دانی از دولت وصلت چه طلب دارم هیچ
یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم
به وفای تو کز آن روز که دلبند منی
دل نبستم به وفای کس و در نگشادم
تا خیال قد و بالای تو در فکر منست
گر خلایق همه سروند چو سرو آزادم
به سخن راست نیاید که چه شیرین سخنی
وین عجبتر که تو شیرینی و من فرهادم
دستگاهی نه که در پای تو ریزم چون خاک
حاصل آنست که چون طبل تهی پربادم
مینماید که جفای فلک از دامن من
دست کوته نکند تا نکند بنیادم
ظاهر آنست که با سابقه حکم ازل
جهد سودی نکند تن به قضا دردادم
ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنم
داوری نیست که از وی بستاند دادم
دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت
وقت آنست که پرسی خبر از بغدادم
هیچ شک نیست که فریاد من آن جا برسد
عجب ار صاحب دیوان نرسد فریادم
سعدیا حب وطن گر چه حدیثیست صحیح
نتوان مرد به سختی که من این جا زادم
از سعدی




