
نیست یاری تا بگویم راز خویش
ناله پنهان کرده ام در ساز خویش
چنگِ اندوهم , خدا را زخمه ای
زخمه ای تا برکشم آواز خویش . . .
((فروغ فرخزاد))

نیست یاری تا بگویم راز خویش
ناله پنهان کرده ام در ساز خویش
چنگِ اندوهم , خدا را زخمه ای
زخمه ای تا برکشم آواز خویش . . .
((فروغ فرخزاد))

نیست یاری تا بگویم راز خویش
ناله پنهان کرده ام در ساز خویش
چنگِ اندوهم , خدا را زخمه ای
زخمه ای تا برکشم آواز خویش . . .
((فروغ فرخزاد))
مستی به شکستن سبویی بند است
هستی به بریدن گلویی بند است
گیسو مفشان، توبۀ ما را مشکن
چون توبۀ عاشقان به مویی بند است
مستی به شکستن سبویی بند است
هستی به بریدن گلویی بند است
گیسو مفشان، توبۀ ما را مشکن
چون توبۀ عاشقان به مویی بند است
مستی به شکستن سبویی بند است
هستی به بریدن گلویی بند است
گیسو مفشان، توبۀ ما را مشکن
چون توبۀ عاشقان به مویی بند است
مستی به شکستن سبویی بند است
هستی به بریدن گلویی بند است
گیسو مفشان، توبۀ ما را مشکن
چون توبۀ عاشقان به مویی بند است
مرا نه سر نه سامان آفریدند
پریشانم پریشان آفریدند
پریشان خاطران رفتند در خاک
مرا از خاک ایشان آفریدند
مرا نه سر نه سامان آفریدند
پریشانم پریشان آفریدند
پریشان خاطران رفتند در خاک
مرا از خاک ایشان آفریدند
مرا نه سر نه سامان آفریدند
پریشانم پریشان آفریدند
پریشان خاطران رفتند در خاک
مرا از خاک ایشان آفریدند
مرا نه سر نه سامان آفریدند
پریشانم پریشان آفریدند
پریشان خاطران رفتند در خاک
مرا از خاک ایشان آفریدند
کابینها را ریخته بودم بیرون و زیر نگاه ریزبین زنی ناموجود، داشتم مرتب میکردم. وسطهاش فکر میکردم به اینکه چرا قضاوت کسی که نمیشناسم و ندیدهام و شاید هیچ وقت هم نبینمش اینقدر برایم اهمیت دارد. چرا برایم مهم است که تاییدم کند که خانهدارم و تمیزم و از این مزخرفات؟ آن هم درست وقتی که هفت دست آفتابه لگن جای شام و ناهار را نمیگیرد که نمیگیرد. اصلا این نیاز عجیب به تایید چرا هست؟ کاش میشد بدون تایید شدن زندگی کرد. کاش تایید درونی کافی بود. کاش آن صدای درونی نق نقو که به ندرت حرفهای خوبی میزند، بلد بود جوری تایید کند که به دل آدم بنشیند.
می دانم که این فقط درد من هم نیست. تازه من خیر سرم از آنهایی هستم که سرتقم و خیلی هم اهمیت نمیدهم بقیه تاییدم کنند یا نه. تهاش این است که کار خودم را میکنم و البته خوشحالترم وقتی کسی بگوید «باریکلا». اصلا این «باریکلا» را کاش در بستههای کوچک در سوپرمارکتها میفروختند. میرفتیم به اندازه مصرف یک روزمان «باریکلا» میخریدیم و میزدیم به بدن. بعد دیگر این نیاز عجیب دست از سرمان برمیداشت. اگر هم کابینتها را میریختیم بیرون برای دل خودمان بود.
خدایا بعد از انتخابات اگر فرصت شد، ما را هم از این نیاز مدام به تایید دیگران برهان، آمین یا رب العالمین ...
کابینها را ریخته بودم بیرون و زیر نگاه ریزبین زنی ناموجود، داشتم مرتب میکردم. وسطهاش فکر میکردم به اینکه چرا قضاوت کسی که نمیشناسم و ندیدهام و شاید هیچ وقت هم نبینمش اینقدر برایم اهمیت دارد. چرا برایم مهم است که تاییدم کند که خانهدارم و تمیزم و از این مزخرفات؟ آن هم درست وقتی که هفت دست آفتابه لگن جای شام و ناهار را نمیگیرد که نمیگیرد. اصلا این نیاز عجیب به تایید چرا هست؟ کاش میشد بدون تایید شدن زندگی کرد. کاش تایید درونی کافی بود. کاش آن صدای درونی نق نقو که به ندرت حرفهای خوبی میزند، بلد بود جوری تایید کند که به دل آدم بنشیند.
می دانم که این فقط درد من هم نیست. تازه من خیر سرم از آنهایی هستم که سرتقم و خیلی هم اهمیت نمیدهم بقیه تاییدم کنند یا نه. تهاش این است که کار خودم را میکنم و البته خوشحالترم وقتی کسی بگوید «باریکلا». اصلا این «باریکلا» را کاش در بستههای کوچک در سوپرمارکتها میفروختند. میرفتیم به اندازه مصرف یک روزمان «باریکلا» میخریدیم و میزدیم به بدن. بعد دیگر این نیاز عجیب دست از سرمان برمیداشت. اگر هم کابینتها را میریختیم بیرون برای دل خودمان بود.
خدایا بعد از انتخابات اگر فرصت شد، ما را هم از این نیاز مدام به تایید دیگران برهان، آمین یا رب العالمین ...
کابینها را ریخته بودم بیرون و زیر نگاه ریزبین زنی ناموجود، داشتم مرتب میکردم. وسطهاش فکر میکردم به اینکه چرا قضاوت کسی که نمیشناسم و ندیدهام و شاید هیچ وقت هم نبینمش اینقدر برایم اهمیت دارد. چرا برایم مهم است که تاییدم کند که خانهدارم و تمیزم و از این مزخرفات؟ آن هم درست وقتی که هفت دست آفتابه لگن جای شام و ناهار را نمیگیرد که نمیگیرد. اصلا این نیاز عجیب به تایید چرا هست؟ کاش میشد بدون تایید شدن زندگی کرد. کاش تایید درونی کافی بود. کاش آن صدای درونی نق نقو که به ندرت حرفهای خوبی میزند، بلد بود جوری تایید کند که به دل آدم بنشیند.
می دانم که این فقط درد من هم نیست. تازه من خیر سرم از آنهایی هستم که سرتقم و خیلی هم اهمیت نمیدهم بقیه تاییدم کنند یا نه. تهاش این است که کار خودم را میکنم و البته خوشحالترم وقتی کسی بگوید «باریکلا». اصلا این «باریکلا» را کاش در بستههای کوچک در سوپرمارکتها میفروختند. میرفتیم به اندازه مصرف یک روزمان «باریکلا» میخریدیم و میزدیم به بدن. بعد دیگر این نیاز عجیب دست از سرمان برمیداشت. اگر هم کابینتها را میریختیم بیرون برای دل خودمان بود.
خدایا بعد از انتخابات اگر فرصت شد، ما را هم از این نیاز مدام به تایید دیگران برهان، آمین یا رب العالمین ...
خوبان همه صید صبح خیزان باشند
در بند دعای اشک ریزان باشند
تا تو سگ نفس را به فرمان باشی
آهوچشمان ز تو گریزان باشند
خوبان همه صید صبح خیزان باشند
در بند دعای اشک ریزان باشند
تا تو سگ نفس را به فرمان باشی
آهوچشمان ز تو گریزان باشند