در آرزوی چه باشم؟
؟
در آرزوی چه باشم؟
زمان تمامی ما را کنار خواهد زد
به دور کودکی ات یک حصار خواهد زد
اگر چه می دوی اما نمی رسی افسوس
که مرگ زندگی ات را به دار خواهد زد
نسیم خسته و پاییزی تنت یک شب
تلنگری به تمام بهار خواهد زد
قسم به حالت چشمان پاک و معصومت
برای درد تو آیینه زار خواهد زد
تمام تخت ز تار سیاه موهایت
پر است و شانه برایت سه تار خواهد زد
شبی به خواب عمیقی فرو روی اما
..به آب ، سنگ اجل، بی گدار خواهد زد
شعر از عاطفه حبیبی
در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را
برای این همه ناباور خیال پرست
به شب نشینی خرچنگ های مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست؟
رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند
به پای هرزه علف های باغ کال پرست
رسیدم به کمالی که جز انالحق نیست
کمال دار را برای من کمال پرست
هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری است
به تنگ چشمی نامردم زوال پرست
پ.ن: چقدر اجرای حبیب خوبه از این اثر، با اون صدای نابش.
من از آن روز که دربند توام آزادم
پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
همه غمهای جهان هیچ اثر مینکند
در من از بس که به دیدار عزیزت شادم
خرم آن روز که جان میرود اندر طلبت
تا بیایند عزیزان به مبارک بادم
من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انس
پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم
دانی از دولت وصلت چه طلب دارم هیچ
یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم
به وفای تو کز آن روز که دلبند منی
دل نبستم به وفای کس و در نگشادم
تا خیال قد و بالای تو در فکر منست
گر خلایق همه سروند چو سرو آزادم
به سخن راست نیاید که چه شیرین سخنی
وین عجبتر که تو شیرینی و من فرهادم
دستگاهی نه که در پای تو ریزم چون خاک
حاصل آنست که چون طبل تهی پربادم
مینماید که جفای فلک از دامن من
دست کوته نکند تا نکند بنیادم
ظاهر آنست که با سابقه حکم ازل
جهد سودی نکند تن به قضا دردادم
ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنم
داوری نیست که از وی بستاند دادم
دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت
وقت آنست که پرسی خبر از بغدادم
هیچ شک نیست که فریاد من آن جا برسد
عجب ار صاحب دیوان نرسد فریادم
سعدیا حب وطن گر چه حدیثیست صحیح
نتوان مرد به سختی که من این جا زادم
از سعدی
می گه باشه تمام سعی ام رو می کنم که راستکی عصبانی بشم!