لاك قرمز را از روى ناخنهاى دستم پاك كردم. مواظب بودم خاطره هاى سبز دست نخورده بماند. بعد از شنيدن صداى سوختن چوب در بخارى هيزمى و ديدن خانه هاى بى ديوار و چرخيدن در راههاى جنگلىِ بى پايان، زندگى و خانه به نظر عجيب مى آمد. گيج و بى حرف در خانه مى چرخيدم. پسرم توى دفترش نوشته بود: "حياط خانه ى ما سوزناك است." گفتم اين درست نيست. سوزناك مثل يك زخم مثلا. ماهى توى صفحه ى بزرگ تلويزيون به باب اسفنجى گفت "ما همه رويا داريم ولى دليل نداره بهشون برسيم. " تمام روز فكر كرده بودم به آدمهايم و حالا خسته بودم. روياى من تمام قد ايستاده بود روبرويم. آنقدر نزديك كه به نظر ترسناك مى رسيد. چرا هيچ كس نگفته بود كه زندگى كردن رويا هم ترسناك است. يادم رفته بود پاروهايم را ببرم. قايقم بازيچه ى موجها سر خورده بود تا وسط دريا. ايستاده بودم و ادويه مى زدم به خورش و منتظر بودم خيال، ساكش را ببندد و از خانه ام برود. خيال، اما قصد رفتن نداشت.خيال گفت يادت باشد از خانه هاى بى ديوار بنويسى. از دخترى كه اسمش آهو بود. از جيرجيركى كه چسبيده بود به بازوى مرد. از طعم جگر تازه. از رسيدن دو گله به هم. از صبح روستا. از ديوانه بى آزارى كه پايش را دراز كرده بود روى شيروانى و يك بند حرف مى زد. از كودكى كه صداى گريه اش از پشت ديوار چوبى ترا از خواب پرانده بود تا يادت بيايد بچه ات بزرگ شده. سينا گفت: " بعضى از آهنگها سوزناك هستند." گفتم "خوبه. همين خوبه. " رويا تمام شده بود. ما به شهر تاريكمان كه خاك سياهش چراگاه جرثقيل است، برگشته بوديم. رويا جا مانده بود توى قاب عكسها. سر يك پيچ. كنار يك ابر و زير رگبار باران بى موقع. من برنگشته بودم. با تمام آدمهاى خام قصه ام جا مانده بودم. سر پيچ يكى مانده به آخر در جاده. بعد يادم آمد تو ماشين را زدى كنار. لاك پشت را بلند كردى و بردى گذاشتى آن طرف... روى يك تپه ى كوچك. روز بود. وسط روز. ديگر نيست. نيستى. منم و شبم و كودكم كه نخوابيده خواب ترسناك مى بيند. لاك پشت حالا لابلاى علفهاى آن طرف جاده خوابيده است. پسرم دراز كشيده كنارم. من باور نمى كنم كه بشود تا دوردست خيال رفت و به اين زودى باز به خانه برگشت. به قايقم. به پاروهاى ترك خورده. به ديكته ى شب. به كرم دور چشم و شارژ عقب افتاده ى فروردين و ارديبهشت. به خيال مى گويم بس است. بايد بخوابيم. خيال و پسرم هر دو افتاده اند به خميازه. شب است.
*سهراب
