دلبسته

خیلی از آدمها هستند که به اشیا دل می بندند.

منم شاید جز این دسته از آدمها باشم.

همسرم قبل از اینکه به خواستگاری ام بیاید یک حلقه ساده طلایی برایم خرید .

هم اولین هدیه اش به من بود و هم نوعی درخواست به ازدواج بود...

بعد از آمدن دخترک حلقه کاملا برآیم تنگ شده بود.

اما به عنوان نماد عشقمان نگهش داشته بودم.

خودم رو پیرزن و دخترک رو زن جوانی تصور می کردم ...

و خودم رو می دیدم که در حین دادن حلقه به دخترک داستان خریدنش رو هم تعریف می کنم...

اما این سکانس از زندگی من دیگر اجرا نخواهد شد.

امروز حلقه را فروختم....

حلقه نمادین عشقمان را به همراه انگشتر نشان نامزدی و چندتا یادگار دیگر فروختم....

زنجیر وان یکاد دخترک و نیم ست طرح لوئیس ویتون که هدیه مادرشدنم بود ...

همه را فروختم...

کمی دلم لرزید...کمی غمگین شدم...

اما وقتی به حلقه طلای یادگار مادرم نگاه می کنم با خودم می گویم کاش مادرم این حلقه اش را

می فروخت اما خودش بود...

من یادگاری های همسر و دخترکم را فروختم اما دراین سکوت شب صدا نفسهای هردویشان را

می شنوم.

من شاید دلبسته اشیا باشم اما کسانی که آن اشیا را برآیم عزیز کرده اند ،بیشتر دوست می دارم.

 

 

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *