حالا چند سال است که درمان می کنم و هیچ وقت، هیچ مراجعی را به سمت پنجره نبرده ام تا آدمها را نگاه کند و بفهمد که زندگی همین است، اتفاقاً اتاق های درمانم همیشه رو به پیاده رو باز می شوند و می شود از آنجا آدمها را دید که بی تفاوت به ما، این سو و آن سو می روند. فلسفه ی آن خیالات درست بودند، اینکه زندگی بدون ذره ای اهمیت به ما در جریان است، چه ما خوشحال باشیم و چه غمگین، چه تنها باشیم و چه با همراه، چه پیر باشیم و چه جوان. به واقع این واقعیت بی رحم دنیای ماست که بی هیچ توجهی به ما روز را به شب می رساند و شب را به روز، فصل ها را عوض می کند و بهار را زمستان. و حتی آنقدر می تواند بی رحم باشد که روزی زمین دهان باز کند و خواب هزاران نفر را آشفته کند و ما آنقدر در این پهنای گسترده ریز هستیم که عملاً به حساب نمی آییم.
آدم هایی که در پیاده روهای خیالی افکار من زندگی می کردند، می توانستند به درمانجوی خیالی من کمک کنند، ولی حالا به این فکر می کنم که دنبال دلایل بیرونی برای زندگی گشتن، تلاش بیهوده ای است و راه به جایی نمی برد. شاید حالا ترجیح می دهم مراجع را به درونش هدایت کنم و با پیاده روهای درونش آشنا کنم، آنجایی که غم وجود دارد و شادی، آنجا که می تواند فصل های زندگی اش را خودش به دست گیرد، آنجا که می تواند تابستان زندگی اش را زمستان کند یا پاییز را بهار، آنجا که می تواند با تنهایی ها و بیهوده گی هایش روبرو شود، آنجا که زندگی واقعی با تمام دلهره ها و اضطراب هایش جریان دارد.
حالا فکر می کنم، هر وقت آدمها مسئولیت گرفتاری های زندگی شان را پذیرفتند، و معنایی برای همین رنجی که از زندگی می کشند پیدا کردند، زندگی شان بهبود پیدا می کند و این تجویزهای بیرونی دردی را دوا نمی کند.
منبع :وبلاگ اگزیستانسیالیسم/ روان درمانی، فلسفه
نویسنده:غلامرضا میناخانی
